خاطره ای ازمعلم ریاضی

سلام عرض ادب و احترام

سال تحصیلی۹۰ (اولین سالی که پایه ششم به سیستم آموزش‌وپرورش اضافه شد) به درخواست یکی از دوستان خیلی عزیز، از مدیران نمونه کشوری، برای تدریس درس ریاضی و علوم پایه پنجم و ششم ابتدایی(با ابلاغ معاونت) در یکی ازمدارس غیرانتفاعی مشغول‌به‌کار شدم.

دبستان جمعیت خیلی زیادی داشت. تعداد دانش‌آموزان هر کلاس حدود ۴۷ یا ۴۸ نفر بود. مدرسه بسیار شلوغ و پُرسروصدا بود. برای ما هم که سالها در دبیرستان‌های دخترانه و مدارس راهنمایی دخترانه تدریس داشتیم این سروصدا خیلی زیاد بود ولی خب چاره‌ای نبود و ما هم سعی کردیم که با این
.سروصداها بسازیم وصبور باشیم.

کار و تدریس در این آموزشگاه خاطره‌های ماندگاری در ذهنم برای همیشه ثبت کرد. هرچند شغل معلمی سراسر خاطره است (خوب، بد، زحمت‌های طاقت‌رسا، صبر وتحمل)

توی مدرسه یک دانش‌آموز داشتیم به نام ابوالفضل که خیلی‌خیلی شیطون بود و همهٔ مدرسه از دستش شاکی بودند هر روز که من وارد مدرسه می‌شدم ،می‌دیدم که یه عده از دستش شاکی هستند یا داشت تنبیه می‌شد. برایم جالب شد. اتفاقاً جزو دانش‌آموزانی بود که با من کلاس داشت باعث شد که من سر کلاس این دانش‌آموز را به‌طور خیلی نامحسوسی تحت کنترل بگیرم.

روی هر نیمکت سه نفر دانش‌آموز می‌نشست. زنگ اول، هرروز با خواندن چند آیه از قرآن و یک داستان کوتاه و جذاب (داستان قرآنی یا…) شروع می‌شد که به‌نظر من آرامش کل ساعتی را که با من درس داشتند تضمین می‌کرد.

بعد شروع می‌کردیم به حضوروغیاب و درس و تمرین. هیچوقت درسمون عقب نبود. تمرین‌ها همه حل می‌شد به‌موقع؛ و مهمتر از همه، کنترل  بود و
.آرامش که برقرار بود.

کلاس پنجم وششم همانطوری ک قبلا گفتم فقط ریاضی وعلوم با من درس داشتن وبقیه درسهاشون با یکی ازهمکاران جوان آقابود

که سال اول تدریسش بودوهمیشه میگفت شما چکار می کنید که کلاستون اینقدر آرام ومرتبه (ایشون در کلاس فقط شیلنگ  دستش بود وبچه  هارا سرجایشان می نشاندوکلاس کلا رو هوا بود،یکروز ازشون خواستم به کلاس من بیاید، اومدن وروی نیمکت اول نشستن وکلاس در کمال آرامش وهیچکس تاصداشون نمیکردم از سرجایش بلند نمیشد منم اکثرا نشسته بودم وکلاس کلا آرام بود،گاهی وقتها همه با هم می خندیدیم ، نه ترسی ،نه تهدیدی ،بنظر من آرامش از معلم به دانش آموز منتقل میشود.)

در طول زمان کلاس که ۴۵ دقیقه بود من کلاً بچه‌ها را به‌طور غیرمستقیم زیرنظر داشتم ( حتی طرزنشستن  بچه ها) مخصوصاً این دانش‌آموزی که خیلی همه از دستش شاکی بودند  تا به این نتیجه رسیدم که این بیچاره اسمش بد در رفته بود. درسته که شیطون بود ولی دیگه نه تا اون حد.  همین باعث شد که من چند دفعه ازش دفاع کردم. وقتی همهٔ معلم‌های درس‌های دیگر، اولیا و بچه‌های دیگر از او شکایت داشتند و می‌خواستند از مدرسه اخراجش کنند، من ضامنش شدم که از مدرسه اخراجش نکنند.

کم‌کم شاهد تغییراتی در اخلاق و درس ابوالفضل شدیم .

.بعداً که با خانواده‌شان صحبت می‌کردم متوجه شدم که این ناآرامی‌های این بچه از خونه و خانواده نشأت می‌گیره و شرایطی که داشت.

یک روز از پدرش خواستم که او را بیاورد خانه ما (احساس می‌کردم بچه اصلاً آرامش ندارد و ارتباط خوبی هم با معلم‌ها نداشت). یک روز تعطیل پدرش
.ساعت ۸ صبح او را به خانه ماآورد.  اتفاقاً آن روزِ تعطیل ،هم در خانه ما فقط من بودم و پسرم و دیگر هیچ‌کس نبود.  پدرش او را گذاشت و رفت

بعد از کمی صحبت منم مشغول کار توی آشپزخانه شدم و پسرم در اتاق خودش مشغول درس خواندن. درِ اتاق باز بود و ابوالفضل به تمام اتاق‌ها سر می‌زد. همهٔ خانه را نگاه کرد و منم هیچ‌کاری بهش نداشتم.  بعد با هم ناهار خوردیم.  و ظرف‌ها رو جمع کردیم و به من کمک کرد. کلی برام صحبت
.کردکه عاشق خوانندگی است. گفتیم و خندیدیم تا عصر که پدرش دنبالش آمد و او را برد

از روز بعد تو مدرسه می‌دیدم که بچه یکم آرامش پیدا کرده است. این موضوعی بود که ما یک تا دو ماه درگیر بودیم تا مشکل کلاس از طرف شکایت‌های بچه‌ها از ابوالفضل خیلی کم شد. از طرف دیگه ما فقط مشغول به ابوالفضل نبودیم. کلاس، بچه‌های مستعد زیادی داشت.

ما در طول سال، اردوهای درون‌شهریی که با پیشنهاد من و حمایت مدیر عزیز همراه بود؛ اردو برای بچه‌های مستعد به مدارس تیزهوشان و ایجاد انگیزه، حدود ۱۵ تا ۱۶ نفر از کلاس را هماهنگ می‌کردیم و می‌رفتیم به مدرسه شهید حقانی و بازدید از کلاس‌های هوشمند درس زیست‌شناسی (راهنمایی ودبیرستان وکارگاه کامپیوتر)ٔ تخته هوشمند کلاس چهارم تجربی وکلاس زیست خیلی مورد توجه و استقبال بچه‌ها قرار گرفت.

،وقتی‌که برمی‌گشتیم کلی هیجان، ذوق و انگیزه تو چهره و رفتارشون مشخص بود.

همان سال ما یک آزمایشگاه خیلی بزرگ ااز آزمایش‌های کتاب پنجم، ششم تو همون مدرسه تو سالنش برگزار کردیم. بچه‌ها همه روپوش سفید پوشیده بودند. تمام آزمایش‌های کتاب اجرا شده بود. بچه‌ها چیز‌های مختلفی درست کرده بودند. از آزمایش‌ها فیلمبرداری شد. خلاصه سال تحصیلی خیلی خوبی داشتیم

.من فقط همان یک سال آنجا بودم و باید برمی‌گشتم به پست خودم که متوسطه اول بود.

دو سه‌ سال بعد از اون سال یه اتفاق جالب دیگه‌ای برام افتاد. یه روز برای کارهای مدرسهٔ پسرم رفته بودم به همون مدرسه شهید حقانی (تیزهوشان).  وقتی کارم رو انجام دادم زنگ تفریح مدرسه زده شد.  چون مدرسه سه‌طبقه بود و متوسطه اول و دوم بود و مدرسهٔ تیزهوشان، از انرژی و پتانسیل
بالایی برخوردار بود و خیلی پرسروصدا بود. زنگ تفریح خورده شد. من سریع از طبقهٔ دوم، پله‌ها را طی کردم تا از مدرسه خارج شوم

نزدیک درِ مدرسه که رسیدم دیدم یه نفر آستین‌ مانتوی منو کشید. وقتی برگشتم دوتا از پسرهای دانش‌آموزان ابتداییِ همان مدرسه غیرانتفاعی را دیدم. اسم یکیشون الیاس و اون یکی متأسفانه اسمش یادم نمیاد دنبال من از طبقهٔ دوم دویده بودند،. گفتند خیلی صدا کرده‌اند ولی چون سروصدا زیاد بوده ومن متوجه نشدم، مجبور شدند آستین مانتو منو بگیرند.

وقتی برگشتم وآنها رادیدم نسبت به دو سه سال قبل، قیافه‌هاشون و چهره‌هاشون عوض شده بود. نمی‌دانید چقدر خوشحال شدم. یه‌کم با هم صحبت کردیم

الیاس گفت:خانم ما اگر اینجا هستیم فقط به‌خاطر شماست.  البته گفتم که این “نتیجه تلاش خودشان”است.

وظیفهٔ یک معلم در درجه اول جذب دانش‌آموز به کلاس، درس و مدرسه است. علاقه‌مند کردن، آرامش دادن، ایجاد انگیره و بعد درس و آموزش است. «آموزش وپرورش» نه «پرورش وآموزش».
باتشکر فریده رضایی

دیدگاه‌ها

14 پاسخ به “خاطره ای ازمعلم ریاضی”

  1. جوادرفیعی نیم‌رخ
    جوادرفیعی

    سلام ،خاطره خوبی بودالبته همراه باتجربه انصافا خوب تونستین ازپس اینجوربچه های شلوغ بربیاین واینکه هیچوقت تنبیه بازدارنده نیس وبازخوردخوبی نداره گاهی وقتا حتی یه محبت ساده میتونه سرنوشت یه فردی تغییربده که این اتفاق برای این دانش آموزافتاده / عالی هستین موفق باشین🌷

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      درود آقای رفیعی همکار محترم تجربه واقعا کارسازه و ی چیز دیگه من فهمیدم ک در ابتدایی معلم ب ذهن بچه ها تسلط کامل دارد
      ممنون ازشما

  2. Hossein نیم‌رخ
    Hossein

    فوق العاده بود👏
    واقعا معلم عالی هستید🌹🌹❤

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      🌹🌹🌹🌹

  3. Hossein نیم‌رخ
    Hossein

    عالی هستید🌹🌹👏
    حرف ندارید❤❤❤👏👏👏👏

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      آقای حسین خیلی ممنونم زنده باشی پسرم

  4. امین نیم‌رخ
    امین

    بسیار عالی 👏🏻👏🏻

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      ممنونم سلامت باشین

  5. داود زیباساز نیم‌رخ
    داود زیباساز

    بسیار عالی بود. به نظر من ایجاد انگیزه و بعد آموزش خیلی مهمتر از آموزش اجباری است.

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      درود جناب زیباساز کاملا درسته ب امید روزی ک آمورش وپرورش ما زیر ساخت هاش درست بشه

  6. سوفیا شکری نیم‌رخ
    سوفیا شکری

    سلام عزیزم.خیلی خاطره جالبی بود و پراز هنر معلمی.سبز باشی و مانا عزیزم😍😍😙

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      درود دوست خوب وهمراه عزیزسپاس فراوان

  7. Rahimi نیم‌رخ
    Rahimi

    عالی بود 🌹🌹🌹

    1. fariderezaei نیم‌رخ
      fariderezaei

      تشکر ازنظرلطفتون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *